خرید بک لینک
اومدم بنویسم تا تیر تموم نشده و اون بغل تو آرشیو "تیر 1395" باشه! بزرگ که میشی دغدغه ها و مشکلات هم با تو رشد میکنن و اصلاً ازت عقب نمیمونن. دیروز که داشتیم با هم تو پیاده رو میرفتیم میگم علی یادته چن سال پیش آخرِ مشکلاتمون چی بود؟ سر یه اس ام اس دعوا میکردیم که چرا لحنت اینطوری بود و به هم توضیح میدادیم که از پشت گوشی لحن معلوم نمیشه که! :)) الان داریم برا خونمون تلاش میکنیم که اگه خدا بخواد یه مدت دیگه عروسی هست! نمیگم نمیشه سر پا و فوری بیای و چند خط بنویسی و بری، میشه! ولی به دل من نمیچسبه. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا نعمتی تاريخ: جمعه 21 آذر 1404 ساعت: 17:00

- عاشقِ این کاروان های مسافرتی شدم! چند باری تو شهر دیدم مثلاً از کشور سوئد، آلمان... الان یکی از فانتزی هام دقیقاً داشتنِ یدونه کاروان هست! :)) حالا کل دنیا هم نشد نشدا، همین ایران رو باهاش بگردم و توش بخوابم و غذا بخورم و غذا بپزم کافیه، بعدم هر جا دلمون خواست پارکش کنیم.یعنی وااااعی! منظورم رو رسوندم برا تولدم چی میخوام دیگه؟ :)) - بعد ما، یعنی علی و من، سه تا دوربین داریم! یه دوربین اینستاکس لازم دارم که در و دیوار خونمون رو پر از عکس کنم! وای چقد خوبه این اینستاکس ها... یعنی اگه اینم بخریم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا نعمتی تاريخ: جمعه 21 آذر 1404 ساعت: 17:00

یادتونه یه کانالی درست کرده بودم؟ اونو دستم خورد پاک شد! :(

دوباره درستش کردم، ولی باید دوباره زحمت بکشین و جوین شین. لینکش دو تا پست پایین تر هستش، مچکرم! 

 نوشته شده در  یکشنبه ۲ مهر ۱۳۹۶ساعت 10:34 AM&nbsp توسط بآنوى يآر 

برچسب: نویسنده: یونا نعمتی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 23:57

تهران اومـدنمون مصادف شد با روزای خیلی آلوده یِ تهـران! آبان مـاه بود. فکـر میکنم ساکنین تهران خیلی مظلوم هستند، شهرشون خیلی کوچیکه براشون. دو تا نکته ماحصل دو روز تهران بودنمون: اولش اینکه اون راننده ای که تو اون آلودگی سیگار میکشید، خیلی مدرن کمر به قتل خودش بسته بود و دیگه هیچی برا از دست دادن نداشت! دوم هم که از متروش راحت میشه جهیزیه خرید! :)) اینارم خـودم درستشون کردم. آویـز برای درهای اتاق خواب و سرویس بـهداشتی! ^_^ میدونممم خیلی خوشگلن! :دی که البته ادامه دارند... اگر از اینا دلتون خواست میتونین با دایرکت اینستاگرام (از منوی بالای وب، آیدی اینستا) بهم سفارش بدین... این عکسِ عزیزای دلمادامه مطلب

برچسب: مسیرِ,عشق, نویسنده: یونا نعمتی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:58

بعد از چندددد ماه یهویی، وسط درس خوندن، دلم هوای اینجارو کرد. تا وارد شدم دیدم آخرین آپ واسه کِی بوده! :| این نبود قول و قرارمون... :( دلم میخواد دوباره بنویسم از اون پستای طولانی همراه با عکس، نمیخوام همینجوری الکی الکی ترک کنم اینجارو. نوشتن تو کانال مثلِ اینجا به دل آدم نمیشینه، ولی چون دسترسی بهش راحت تره، چن مدتی هست اونجا مینویسیم. دلم واسه همه اونایی که وبلاگ مینوشتن تنگ شده حتی... :( راستی هستین تو کانال؟ مینویسم ها اونجا که هنوززز عروسی نکردیم... آدرس کانال رو گذاشتم تو پست پایین. چون با گوشی هستم نمیتونم این پست لینک بذارم، فک میکردم وقتی برگشته باشم بلاگفا خیلی پیشرفت کرده باشه ولیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا نعمتی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:58

میخوایـن عشق کنین؟ حال و هواتون عـوض شه؟

خب برین تو مرورگر گوشیتون و این آدرس رو تایپ کنین، میرسین به یه جایِ خیلی خـــووووب! ^__^

telegram.me/abyatenab

برچسب: نویسنده: یونا نعمتی تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 5:25

برایِ شمایی که پارسال گفتم برای این صحبت هات که از نظر شما ساده ست میارمت دادگاه: [کلیک]

7 مهر...

برچسب: موقت,موقت نگار,موقت ازدواج,موقت صيغه,موقت همسریابی,موقت ایمیل,موقت,همسر,موقت حافظون,مواقيت الصلاه, نویسنده: یونا نعمتی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 9:16

شادند جهانیان،

به نـوروز و به عیـد...

عیدِ من و نوروز من و هر روزِ من تویی!

(مـولانا با تغییرِ خـودم)

+ هفت سینی که یآر و خانوادش زحمتش رو واسم کشیدند... ^__^

برچسب: هر روز من,هر روز منو میکنه,هر روز عمرم از دیروز بدتره,شوهرم هرروز منو میکنه,هر روز نوروز منه,هر روز نوروز منه بابک سعیدی,من هر روز یک انسانم,تو میدونی حال هر روز منو,من هرروز متولد می شوم,رویاهای هر روز من, نویسنده: یونا نعمتی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 9:37

سالگرد پدربزرگ 5 فروردین برگزار شد، و ما 10 فـروردین رفتیم بهشت! ^_^ درست شمالِ ایـران، نقطه صفر مرزی... این کلمـه ها خیلی واسه این وب آشناست. اینا قبلاً اینجا نوشتـه شدن... درست اینجا... تو این بهشت آقای یآر خـدمت کرده! دقیقاً وسطِ این بهشت! پیش آراز، کنار جنگل سبزِ بهشتی، زیر آسمونی که ابرای بزرگ سفید و مثل عروس داره... واقعاً بهشت... دلِ من رفت! ولی یآر... میدونی؟ شما خیلی دوستم داریا، چقـد کلک میزدی و میومدی مرخصی! ^_^ سیه رود عشق ترین، بهشت ترین نقطه ایران هست. + اقرار میکنم که نه بلاگ، نه هیچ جایِ دیگه، بلاگفا نمیشه!ادامه مطلب

برچسب: g v g,g v gopalakrishnan,g v g family law,g v gudem nalgonda,g v garage doors,g v g paper mills,g v garje,g v giri,g v graphics,d v gundappa, نویسنده: یونا نعمتی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 9:36

ای تو کـه یآری، همـدمی، جانی، دلـداری، عشقی...

برچسب: روزت مبارک ای زن,روزت مبارک ای معلم,روزت مبارک ای مرد, نویسنده: یونا نعمتی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 9:36

پارسال بود، روزی که رفته بودیم آزمایش. 3 خرداد بود. بعدِ آزمایش علی یآر جان یه جا پارک کرد و رفت 4 تا بستنی دوبل خوشمزه یِ پر از گردو خرید. مادرشوهری گفت این دو تا همـه جای شهر بستنی امتحان کردن، میدونن بهترین بستنی ها کجاست. از قضا منم اولین بارم بود که «بستنی روز» رو میخوردم. حالا تصور کنید چقـدر خوشمزه بوده که هی مامان ها از پارسال میگن: "اون بستنی اصلاً یه جور دیگه خوشمزه بود!" دیگه من هم بماند... :دی چند روز پیش که داشتیم میرفتیم کلاس، علی مسیر کلاس رو رد شد و منم با تعجب نگاهش میکردم، ولی هم جدی فقط جلو رو نگاه میکرد. که یکدفعه ای جلویِ همون بستنی خوشمزه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا نعمتی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 9:36

پارسال این روزا، من و آقای یآر یه احساسِ متفاوت دیگه داشتیم. شاید بقیه هم تجربه کردند. قبل تر ها، تو هر حالتی که کنارِ هم بودیم، یه آرزوی مشترک تو دلامون داشتیم، اونم این بود: "چی میشد ما زودتر عقد میکردیم... چی میشد الان ازدواج کرده بودم؟!" و همین آرزو درست موقعی که داشت حقیقی میشد، ما اصلاً، حتی یک اپسیلون هم حسی نداشتیم! :| انگار ما نبودیم که گوش فلک رو کر کرده بودیم! خیلی جالب بود... :)) انگار یه ازدواج سنتی هست و پدر مادرامون ما رو برا همدیگه انتخاب کردند! حالا وقتی عقد کردیم، تا همین الانش میپرسیم یعنی ما واقعاً عقد کردیم؟ خواب نیست؟ پ.ن: یادتونه شمام گوشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا نعمتی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 9:36

اینکه آدم خیلی آروزها و فانتزی ها داشته باشه واسه اولین سالگردشون ولی شرایط چیزِ دیگه ای رو بخواد و چاره ای جز تسلیم نداشته باشه خیلی سخته، با این همه حال، سعی کردیم اولین سالگردمون، یه سالگردِ کوچیکِ دو نفری باشه باضافه عشق! شاید بدونید من چقـدر عاشق ریزه میزه های یادبودی هستم. چند وقت مثلا اردبهشت ماه تو اینستاگرام، یه پیجی دیده بودم که مجسمه مینیاتوری تو پوست گردو میساخت. بعله، درجا یکی با سلیقه خودم سفارش دادم، که آویزون بشه به آینه اتاق خواب! :) نتیجه کار ایشون شدند... [کلیک] بالاخـره بعد از کش و قوس فراوان، یک کارت تبریک دست ساز با عکس خودمون درسادامه مطلب

برچسب: یک سال و نیم بعد تو,یک سال و نیم بعد تو,محمود کریمی,یک سال و نیم بعد, نویسنده: یونا نعمتی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 9:36

دیدم خوابم نمیاد فعلاً، گفتم بیام یه پست بذارم! و چه وقتِ خلوت و مناسبی! :دی هرطور هم سرمون شلوغ باشه، ما به پیک نیک "نه" نمیاریم. یه بار که همگی دلمون بیرون رفتن میخواست، علی گفت یه تابه بردار و چن تا گوجه و تخم مرغ (خوشی یعنی همین بخدا! :دی) بیاین بریم. رفتیم علی رَم برداشتیم و علی جان روند سمت یه پارک خوشگل که تازه پیداش کردیم... املت های یآر خیلی خوشمزن خُب! همونجا یه املت خوشمــزه مجلسی خوردیم و همین اتفاق ده روز شارژمون کرد! یک بارم برنامه ریختیم بریم کوه عین همین املت رو بزنیم یا هم کنار شاهگلی... اگه خدا بخواد عکس میذارم حالا! امروزم یعنی 13 مرداد، گفتیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا نعمتی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 9:36

از وقتی بلاگفا خراب شد، ورود به همنیجا هم راحت نبود به هر سختی که بود تونستیم وارد پنل بشیم. ولی وبلاگ قالب و شکلک هامون کماکان بسته موندند. دلیلش هم این بود که، رمزِ ایمیلی که برای بازیابی رمز داده بودم، رو فراموش کرده بودم. دیروز که آخرین مهلت برای ورود به مسنجرِ یاهو بود. علی عزیزم چون خودش دسترسی به نت نداشت بهم گفت برم و برای آخرین بار سری به اکانت هامون بزنم. و چون پسورد خودم یادم نبود با آیدی علی آن شدم و غرررق شدم تو چت هامون، و اولین روزهامون... :) همونجا رفتم و رفتم و رفتم یهو یادم اومد میتونم کلمه ای سرچ کنم و شاید اینجا حرفی از پسورد های من زده بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا نعمتی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 9:36

صفحه بندی